تبليغاتX
Long Woman


راه ِ زیادی مانده. عجیب که شانه ام درد ندارد امروز.

فردا از همین مسیر می آیم. روزش خوب باید باشد. خلوت. آن هم آن موقع صبح. کاش کله پاچه ای هم داشته باشد. بوش بیاید.
وقت دارم فکر کنم؟ امروز چند شنبه است؟ روز خیال است یا خاطره؟ دوشنبه است؛ اما به خاطره بیشتر می آید. گمانم این جوب ِ بی ریخت کار را خراب کرد.
این خیابان هنوز نمی داند. انتهاش هم که معلوم نیست. نمی خواهم خمار بماند. آدم ِ خمار کسی را توی خماری نمی گذارد؛ مگر که نامرد باشد. خاطره را از اول باید گفت. من اولش را یادم نیست. یعنی اصلا یه جاهاییش یادم مانده. از وقتی که تکیه داده بودم به دیوار. کلاه خاکی رنگم را توی دستهام مچاله کرده بودم و سرم پایین بود. یعنی احتمال می دهم که سرم پایین بوده باشد. چون یادم می آید اول پایین چادرش را دیدم. نه که نگاه کنم؛ دیدم. دیدم که کیسه ی سیاهی توی دستش است. تو بگو, می شود مگر کیسه ی چموشی توی دست بگیری و آنقدر آرام راه بروی؟
روسری اش را دیدم. آبی بود و سفید. یعنی سفید بود, که آبی داشت. محو و گم. چهره اش را ندیدم. یعنی نشد. انگار که چهره اش مشخص نباشد؛ عوض می شد. خواب و بیدارش را نمی شد فهمید. دو تار موی خرمایی, خودم بعدا به خاطره اش اضافه کردم. توی خیابان اصلی که می رفتم اضافه کردم. نپرس چرا. باید باشد. حتما بوده و ندیدم.
رد که شد, نشسته بودم کنار دیوار. حواسم پرتش شده بود. انگار که یک تکه ازش را برداشتم که نگه دارم. دستم بشکند. نزدیک بود بیفتد روی زمین. اما خودش را نگه داشت. شاید بیست قدمی ِ من بود. فقط چادرش از سرش سر خورد و روی شانه اش ریخت. با دست چپ چادر را کشید روی سرش. و فقط یک چیز دیگر مانده که نگفتم, خیابان عزیز. یکی از دسته های کیسه ی سیاهش از دستش لغزید. دو تا لیمو عمانی افتاد. قل خورد و توی پستی و بلندی سنگفرش از حرکت ایستاد. برگشت نگاه کرد. خم نشد. لیموها را برنداشت. رفت.
حالا اگر بخواهی نشانت می دهم. توی جیبم است. نگاه کن. همین دو تا لیمو را برایم گذاشت. این را به همه ی خیابان ها گفته ام. حواست هست؟ گوش بده ببین چه باید بکنی. دست هام همیشه توی جیبم است. همیشه لیمو ها را توی دست می گیرم. اما دستم بوی لیمو نمی گیرد. باورت می شود؟ روزی که دور نیست, او می فهمد که یک تکه اش نیست. آن وقت دنبال مردی می گردد که دستهاش بوی لیمو بدهد. اگر گذارش به تو افتاد, لطفا خودت را به من برسان. این را, به همه ی خیابان ها گفته ام.


نوشته شده توسط Long Woman در پنجشنبه 30 تیر1390 |


I'm shamimed

نوشته شده توسط Long Woman در چهارشنبه 31 فروردین1390 |


بر جا خشک شده است؛ با آیینه ای در برابر.

به هم ریخته است. لب ندارد. نه برای خندیدن, نه برای بوسیدن. دماغش در آیینه نیست. دستهاش شده اند دماغ. آخر, تمام مدت, درگیر و آغشته ی عطر دست هایی آشنا بود. مژه هاش, از فشار نگاهی که او را نمی دید, شکسته اند. هموار ِ گونه هاش به تیغ سرخ صدایی شکافته است. موهاش ریخته و پوستش پیر, چشمهاش افتاده اند پایین. جای لبش. آخر, تمام مدت, چشم به حرف هایی دوخته بود که نمی خواست بشنود. و می گریست.

"او" رفته است. خوش تراش سنگی به نام معشوق. که حرف می زد, نگاه می کرد, نمی دید, و رفت.

از عاشق, تنها تصویری در آیینه مانده است. تنها تصویری در آیینه.

"او" رفته است. "او" رفته است. این, آغاز رنجی بی پایان, و پایانی مسلم برای همه چیز است.


تو رفته ای. این, صدای تصویر من است. من درد دارم. راوی زمزمه های دردم را شنید. راوی داستانم را رها کرد. من, راوی نیستم. راوی از ما می گفت. من, تو را روایت می کنم. تو را از متن روایت می کنم.

گونه های گل انداخته ام, سرخ به یاد ِ تو اند. به یاد خوش تراش سیبی که معشوق می خوانمش. مژه هایم را چیده ام. برایت, در گلدان کاشتم. باریدم. برای خانه ات. برای روزی که برمی گردی, روزی که مژه های بلندم خانه ات را حفاظت خواهند کرد. لب هام را به تنت دوختم! وقتی که می رفتی. باد با تو میرفت. تو که می رفتی, باد موهایم را برد. روزی که برگردی, باد با تو می ماند. و آن وقت, سکون را به موج موهام می شکنم.

تو رفته ای.

من, آیینه ام را گم کرده ام؛

و جهان, پشت این شیشه حبس شده است!

راوی! برگرد! با من منتظر بمان. او می آید. راوی! آیینه ام کجاست؟! باید خودم را زیبا کنم! راوی! دردهایم را کجا پنهان کنم؟ این غبار چیست؟ زنگاری آن سوی شیشه را گرفته ست. دیگر جایی را نمی بینم... راوی! باورم کن! او برمی گردد. نجاتم می دهد. نجاتم... .


نوشته شده توسط Long Woman در سه شنبه 10 اسفند1389 |

 

هوا داشت مي افتاد.

نشسته بود. پاهاش جمع توي دلش. با حواس پرت، هوا را روي دست نگه داشته بود. چشمهاش خيره و سرش سنگين.

به ضرب قطره اشكي روي زانوي لختش از جا پريد. هوا را به دست ديگر داد. نزديك بود ذره ايش جدا شود و بيفتد روي تخت؛ كه نگذاشت. با سر انگشت آرام هدايتش كرد و سرجايش نشاند. انگار همه ي بي قراري اش را ذره ذره از دلش مي كند و به هوا مي چسباند. كه حالا به باد مي ماند. انگار كه مي زاييد. سنگين مي شد و تكان مي خورد. مثل سوزن به دستش فرو مي رفت. لعنتي ها را رهايشان هم اگر مي كرد آرام نمي گرفتند. از كجا كه باز شيطنت نكنند و اسم نشوند و توي گوشش نكوبند؟ از كجا كه راحتش بگذارند و روي تنش ناخن نكشند؟... درست؛ خودش هم بهشان حق مي داد. دردها را با هم كشيده بودند و او خوشي ها را جاي ديگر برده بود. حالاهم برگشته بود و ديوانگي دلش را مي ريخت توي حلقشان. بي آنكه حتي قولش را وفا كند و از خوشي برايشان بگويد. بهتر كه ندانند. خودش حيوانشان كرده بود و مسلم كه انسانشان نمي خواست.

قرار گرفتند. انگشتش را تكان داد تا امتحانشان كند؛ كمي جا به جايي، و باز سكون. تا سقف بالا رفته بودند. ستوني از هوا با سطح مقطعي درست شكل كف دستش.

بازيش مي آمد. با انگشت كه بهشان ضربه مي زد، جاي انگشتش توي سقف فرو مي رفت. سرش را بالا گرفته بود و مي خنديد. براي بار اول از وقتي كه زنداني اتاق و اسير تختش بود، مي خنديد. انگشت ها را بالا مي برد و روي سقف پيانو مي زد. وحشتش از صدا را انگار پيانوي تازه اش درك مي كرد. سكوت مي ساخت. سرشار و همچنان تشنه به شوري كه در جان فرو مي رفت و رنگش مي پاشيد، تندتر مي زد؛ انگشتها را روي هم پل مي زد و سكوتي ديگر مي ساخت. به اوج كه مي رسيد چشمهاش را مي بست. كيف مي كرد. سرش را تكاني داد و موهاي آشفته اش را از صورتش كنار زد. زيبا شده بود.

يك مكث كوتاه؛ و باز سكوت را آرام مي زد. آرام آرام. دلش داشت با سكوت مي رقصيد. داشت مي رقصيد كه كليدهاش نافرمان شدند. اخمي به خنده اش نشست. چشم ها را بست و دوباره باز كرد. نه. انگشتش را بالا مي برد، لحظه اي فشار مي داد و رها مي كرد. پيانوي سركش اش اما، ديگر سكوتي نمي نواخت. لبهاي خشكش را به هم مي فشرد كه نفس نكشد. عرق مي ريخت. دهانش را بسته بود كه نفس كشيدن را بس كند. هوا را نسوزاند. هوا؛ همين عامل لعنتي حيات كه خودش مرگ ندارد. پسشان مي زد. لج كرده بود. عصبي شده بود و تند و تند ناخن مي جويد. تا مي توانست توي دو دستش چپاندشان و بعد، پرتشان كرد گوشه ي اتاق روي زمين. سه كنج ديوار را چسبيده بودند و مي لرزيدند. نگاهي انداختشان و باز پاهايش را بغل گرفت. سوزش گلوش را تاب مي آورد، شكست را نه. كبود مي شد و سفيد مي شد. تخت را چنگ مي زد. چشمهاش را مي چرخاند اما نگاهش را از هوا مي دزديد. لذتِ دوباره چشيدن ديوانه اش كرده بود. مي توانست تا هميشه درد بكشد و لاي رگهاي بيرون زده ي گردنش كز كند، هوا را دور بخواهد و از آرزوي پيانو اش دست نكشد. چهره ي در هم رفته اش به قالب كوچك بود. و اميدوار كه زياد طول نكشد. يا تمام شود و يا بار ديگر، به شوق، زيبايي كند. آرام حل مي شد. بين خط هاي كتاب هاي دست نوشته اش؛ آب مي شد و قطره قطره در سرمه دانهاي خشك شده اش مي چكيد؛ مچاله مي شد و جنيني را براي اولين بار، در تن آبستن مرگ تجربه مي كرد؛ دراز مي شد و تا مي شد و كوتاه و خم. تمام مي شد؛ شد. و مرگ.

آرامشِ ناگهان، هوا را مي كند از ديوار. سر مي داد و ترس را از يادش مي برد. هوا نزديك به صورت آرام او كه مرگ بود، ماند. تابيد دور سرش. از زيبايي و سپيدي و غرور، هوا بود و ابر شد و گريست. اما نباريد. حيوانِ وحشيِ رام، تنها طوافِ آرامي به جا مي آورد؛ و توي موهاش پخش مي شد.

 

و باز مي زاييد. و چه دير.

 

 

نوشته شده توسط Long Woman در شنبه 15 خرداد1389 |
 

دوست داشتم جای کسی بودم که این تبلیغات جدید htc را ساخته مي باشد،

آن وقت خودم را تحسين مي نمودم.

و بعد

از اينكه كسي مثل خودم با من كيف كرده مي باشد،

به خودم افتخار ها مي نمودم...

نوشته شده توسط Long Woman در جمعه 3 اردیبهشت1389 |
 

به هیچ آویزان می شوی

و هیچ کش می آید؛

و هرچه تقلا می کنی،

بیشتر در هیچ می پیچی.

 

سر سفره ي هفت سين، وقتي كه جاي زخم هاي هيچ را روي گردنت لمس مي كني،

به ديوارها اشاره كن تا جلو بيايند؛ سر سفره ات بنشينند.

و اطمينان كن به من، كه مي آيند.

 

تو، فقط چند لحظه بعد، روي آوار ايستاده اي و چشم دوختي به تنگ شكسته؛

آب مي رود و تو ايستاده اي... ماهي قرمزت مي ميرد و تو ايستاده اي...

 

اين قصه به تعداد تو تكرار مي شود،

و به اندازه ي عيدهايت نو مي شود؛ تا...

 

روزي كه خودت را به آوارها ببازي

هيچ هايي كه ساختي -مثل سبزه ي عيد- دور تنت مي تابند؛

دست و پا نمي زني، پس زخم هاي گردنت آرام جان مي دهند.

زخم هاي گردنت جان مي دهند. زخم هايت جان مي دهند. زخم هايت، مي ميرند...

 

تو چيزي نبودي جز هيچ هاي پيرامونت، و همان زخم ها

و حالا كه

از تو

فقط

هيچ مانده،

به جرات مي گويم؛ عيدت مبارك!

 

نوشته شده توسط Long Woman در پنجشنبه 27 اسفند1388 |

 

- "انرژي شبكه متناسب است با…"

- (انرژي شبكه متنا… اه!) :

                                   انرژی شبکه ~                          

 

 ديگر نمي شنوم. خودكارم را توي دستهام تكان مي دهم و به جزوه ام خيره مي شوم. فكر مي كنم سرم هم كمي كج شده باشد.

پاك كن جلويي مي افتد نزديك كفش هام. حواسم نيست كه برش دارم و بهش بدهم. از جايش كه بلند مي شود تازه مي فهمم. چشمهايم دنبالش مي كنند. نصف خط جا مي گذارد و ادامه ي جزوه را مي نويسد.

 

دوباره خيره به جزوه: انرژي شبكه متنا…

و نگاهي به تخته:

                                             انرژی شبکه ~ ...

 

حرص مي خورم. و از حرص خوردن خودم دو چندان!

غلط گير ندارم. غلط گير دوست ندارم. مي دانم. فقط مي دانم.

 

خيره به جزوه: انرژي شبكه متنا…

 

به خودم مي آيم و مي بينم كه دارم خودكار را توي دستم فشار مي دهم و دستم خيس عرق است.

مقنعه را درمي آورم و مي اندازم دور گردنم.

چشمهام را ريز كرده ام. سه گره ابروهام تو هم است.

خودكار مشكي توي دستم انگار مشغول كاريست. انگار خط زد. انگار اين دست من نبود. انگار اين، من نبود.

 

اولين خط خوردگي دفتر يادگار خوبي مي تواند باشد.

شايد روزي قابش كردم و زدمش به ديوار. اولين خط خوردگي دفتر، كه خودش را به رخم كشيد.

 

نوشته شده توسط Long Woman در جمعه 30 بهمن1388 |

 

اکنون که خوانده اند تو را به این مهمانی عظیم، با من برقص و نگرد دنبال آنچه نيست

 

 صورت نپوش و نساز با ساز مردگي، دستي كِش و پاره كن اين بندها كه نيست

 

رسوايي رسم و رسوم از زبان تو

 

-حتي براي او كه به اجرا بسنده كرد-

 

جز لغزش درون و تاسف براي عمر، لعنت به او كه تمامش بنا نهاد،

 

همراه تلخي ظاهري و تشر به تو ‍‌‌‌‌(با لذتی که درونش به آتش است)،

 

جز ترک جایگاه جواب این سوال، جز وحشت از سقوط نمادهای کاغذی،

 

جز شيون و فرود عمودها كه نيست...

 

پس سايه را بكاه و غروب را شكن؛

 

اين نورهاي رنگي و روشن براي توست، چهره بگير و شتاب را روانه كن

 

بر شرم مرگ بخند و رها كن پرنده را، جشني كه جز براي عبور از زمانه نيست

 

با من برقص در شب و اميد و سادگي، در راه روشن آرامشي كه نيست

 

نوشته شده توسط Long Woman در سه شنبه 22 دی1388 |
 

فرض کن یک چیزی نشسته یک جایی. این "یک چیز" تنهاست. حوصله اش سر رفته؛ فقط به كمي تفريح نياز دارد و جز اين همه چي تمام است: قادر، عالم، صمد...

روزي از روزهاي پاييزي تصميمي مي گيرد كبري! و از آنجايي كه تواناي مطلق است، تصميمش هر چه كه باشد، عمليست. اول از همه يك جايي مي سازد كه بيا اسمش را بگذاريم زمين بازي. باز هم از آنجايي كه (مي گويند) جنسيت ندارد، هم ماشين بازي دوست دارد و هم خاله بازي، پس توي اين زمين بازي جنبندگاني (!) مي گمارد در يك دستگاه مكانيكي كه مو لاي درزش نمي رود. عروسكهايش روح دارند، احساس دارند، فكر مي كنند، مي خواهند، سعي مي كنند، مي دوند...

كمي مي گذرد. دنياي عروسكها با تمام وسعتش هنوز هم محدود است؛ كارهايشان تكراريست؛ تنها يك راه مي ماند: تعويض وسايل بازي. پس عروسكها مي فهمند روزي هم نوبت آنها مي رسد كه صحنه را ترك كنند. تمام دلبستگي ها و دستاوردهايشان را توي زمين بازي بگذارند و بروند.

و بشنو از دنيايشان: مي آيند و نمي دانند از كجا. مي روند و نمي دانند به كجا. و فاصله ي اين آمدن و رفتن مي شود زندگيشان. اين فاصله اي كه تا هستند هرگز نمي دانند چقدر است، مي شود تمام آنچه كه به دست مي آورند، نگه مي دارند و از دست مي دهند. تو اگر در ميانشان نباشي باور نمي كني كه چقدر همه چيز را جدي مي گیرند. همه چيز را.

عروسكها با هم فرق دارند. از هر نظر. داشته ها و خواسته ها و توانايي هايشان يكي نيست و اين را مي فهمند (متاسفانه). بايد بگويم كه اكثرشان خوش بينند. پس اميدوارند "چيزي" در پايان ميانشان داوري كند؛ داوري كه هيچ، اميدوارند هر عروسك جزاي كرده هايش را ببيند. تفاوت آن كه لباس به تن داشته از اول و آنكه به دست نياورده تا آخر جبران شود.

از آن اكثريت كه بگذريم، هستند عروسكهايي كه دوست دارند بعد از رفتن به مواد اوليه ي تازه واردها تبديل شوند.

و البته معدود عروسكهايي هم هستند كه ذهنشان گنجايش واژه اي به بزرگي "هيچ" را دارد.

عروسكها جبر را مي فهمند اما به آن عادت مي كنند. كاري از دستشان ساخته نيست پس دغدغه هايشان را تغيير مي دهند. جبر دانستن و فهميدن، جبر جغرافيايي، جبر عشق را مي پذيرند و ادامه مي دهند.

نشاني از اعتقاد در اعمالشان نيست. مي دانند هرچيز هرچقدر عظيم و مهم فانيست، اما به دنبالش مي روند، شايد به دستش مي آورند و بعد وحشت از دست دادنش برشان مي دارد.

عروسكها عجيبند. هم براي تو كه يكي از آنهايي و هم براي او كه بدون گفتن قاعده ي بازي، تو را بازي مي دهد.

 

نوشته شده توسط Long Woman در پنجشنبه 7 آبان1388 |
 

تکلیفمان را روشن نمی کنند؛ درست. (حالا هر کس یا کسانی که مطلق اند به اصطلاح)

تو که می روی دنبالش، تو كه مي گردي پي اش...

 

خير؛ فايده نداشته

هرچه خواندم كشك، هرچه فكر كردم پر، هرچه فهميدم باد هوا...

 

انصافا يك چيزهايي را مي بينيم در خودمان گاهي اوقات كه خجالت مي كشيم از خودمان، خودمان!

 

من مثلا؛ من كه ادعايم مي شود خيلي...

من كه سعي ام هضم آن بلاهاييست كه سر ما آورده و مي خندد از آن بالا...

كه هي ايراد مي گيرم از اين و آن و سخنراني مي كنم كلي...

همين من

يك نمره كلاسي بي اهميت (آن هم از جغرافیا، آن هم يك سوال يك نمره اي) می تواند یک ربع گره بنشاند به پیشانی ام...

 

خیر

 

نمی فهمم هنوز...

 

مرا ببخشید اما،

          حالم از خودم به هم خورد!

                               امروز، سر كلاس جغرافيا

 

نوشته شده توسط Long Woman در دوشنبه 13 مهر1388 |